|
دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ارومیه
|
در شرایطی که ماهیت نظام سرکوبگری بود،
در شرایطی که گالریها هنر فاخر را به نمایش می گذاشتند، در شرایطی که نظام های آموزشی در باب ادبیات مستعد سخنوری می کردند، در شرایطی که هنر همچون ابژه ی غایب میل مخاطب معرفی می شد و این معیاری بود برای نرخ گذاری دلالان سودجو، در شرایطی که شعار "هر چه هنرتان غایب تر و بی مفهوم تر، گران تر" بر سر در گالریها نوشته می شد، در شرایطی که استادان سخنور پالوده گی هنر از امر اجتماعی را موعظه می کردند، در شرایطی که بهترین گالریها، خانه های خصوصی در خلوتترین جای شهر بودند و همچون نمایی از بهشت عیاشانه ی تهی شده از خیابان رخ می نمودند... یک سال و اندی پیش مجله ی الکترونیکی زغال را منتشر کردیم. با این نگاه که "ما معتقدیم اگر تولیدی در کار باشد حاصل گفتگوهای گروهی است. اینجا محل نمایش تولیدات ماست. محل ضبط صدای دیالوگهای جمعی مان. تصاویرمان چیزی جز گفتمان بدنهایمان و زبانمان فراتر از آواهایمان نیست. ما از اندیشه های اقلیتی- و نه از استادان سخنور- یاد گرفته ایم زبان اقلیت زبان آوایی است. زبانی که آواهای از فرم تهی شده را جایگزین زبان سخنوری کرده است. در زبان اقلیت همه چیز ارزش جمعی و اشتراکی می یابد. ما معترفیم که هیچ کدام از ما آدمهای با استعدادی نیستیم چرا که استعداد شیوه ی بیان فردی است. استعداد مربوط به "ادبیات استادی"، "ادبیات مولف" است. "هنر استادن" را نه یاد می گیریم ونه می فهمیم شان و به این خاطر است که یاد نخواهیم داد بلکه اجرا خواهیم کرد". نوشتیم: "هیچ کدام از شما را دوست نداریم بلکه نهایت تلاشمان در به دام اندختن شماست. بیشتر از آنکه با شما در آمیزیم، گرفتارتان می کنیم. اگر حوا، آدم را دوست می دارد و با او در می آمیزد، در مقابل "لیلیث" شرورانه به جلد دختران می رود و آنها را اغفال می کند."چرا که قبل از حوا لیلیث بود". شرارت لیلیث را می ستاییم و به شما میوه ی ممنوعه تعارف می کنیم. همراه "لیلیث" کسانی که تنها می خوابند را آزار می دهیم. مراقب تنهائیهایتان باشید! تصاویر ما را نقاشان بیمار، هر چه آزاردهنده تر ترسیم می کنند".
در تمامی این مدت در باب هنر اجتماعی، گفتارهای دسته جمعی، سوسیوارگاسم در هنر، هنر خیابانی و شهری اندیشیده و آنها را به اجرا درآوردیم. هیچ فقدانی در کار نبود، فقط ما آدمهای رانده شده بودیم. از روزی که دریافتیم هنر یک امر اجتماعی است خودمان را در بستر اجتماع ای از قبل تسخیر شده یافتیم. همه جا در تصرف دیگری بود و این ما را به مبارزه وامی داشت. مسئله سر این نبود که هنر دست یک طبقه ی مسلط است بلکه فهمیدیم هنر زاده ی جامعه ی طبقاتی است و این در درجه ی اول ما را بر آن داشت تا به هاله ی متافیزیکی که دور هنر شکل گرفته بود بی اعتقاد شده و مفهوم ارزش مصرف را پیش بکشیم. بستری ما را تولید کرده بود که باید برای نابودیش مبارزه می کردیم. تنها راه رادیکالیزه کردن هنر و اندیشه بود. هیچ فقدانی در میان نبود و همین باعث شد خود را مقعدزاده گانی بدانیم که کارشان نه دست یافتن به ابژه ی میلشان بل نابودی پدر بود. برای مثال دریافتیم در تجمعمان در دانشگاهها -و هر مکان دیگری که قابلیت عدول از هنجار را دارند- در حقیقت یک هنر پرفورمنس را رقم می زنیم. همه ی این یافته هایمان باعث شد نبوغ هنری را به نفع بلوغ هنری فراموش کرده و به جای "هنر خوب" بدنبال آگاهی هنری باشیم. ما معتقد به سوبژکتیو جمعی در هنر شدیم به جای آنکه تن به سوژه های چندگانه و منحرف پست مدرن هنری دهیم. این سوبژکتیویته ی هنری ما را بر آن داشت تا یک جنبش هنری را در کنار سایر جنبشهای اقلیتی پایه ریزی کنیم و نقطه ی اشتراکمان را رادیکال بودنمان بدانیم. جنبشی در کنار جنبش کوئیر، جنبش دانشجویی مستقل و جنبشهای اقلیتی دیگر. نکته ی مهم اینجاست که ما فکر می کردیم این جنبشها فهمیده اند که جنسیت و نژاد و سایر مولفه هایی که باعث بوجود آمدنشان شده اند، مانند هنر ماهیتاً زاده ی جامعه ی طبقاتی اند. با این پیش فرض در کنارشان قرار گرفتیم که آنها دریافته اند جامعه ی سرمایه داری قابلیت هویت بخشی به آنها را دارد و به این خاطر نه بدنبال هویت یابی بلکه خواستار نابودی جامعه ی طبقاتی اند. همه ی این جنبشها می دانند که جامعه ی سرمایه داری همیشه فاقد ابژه ی مطلوب آنها هستند چرا که این جوامع اساسا بر روی فقدان خواسته هایمان پایه ریزی شده اند. ما نمی توانیم خواستار چیزی باشیم که دیگری فاقد آن است. تنها مطالبه ی ما سرنگونی آنهاست.
اخیرا مقوله ی انتخابات باعث شد جنبش هایی که ما اقلیتی می پنداشتیم پا در میان گذاشته و خواهان یک سری مطالبات خود از کاندیداهای مشخص شوند. آنها اصل را فراموش کردند و تن به این بازیهای انتخاباتی دادند. شاید بیشتر به این خاطر بود که تشدید سرکوب از طرف نظام در این سالهای اخیر توسط آن بوزینه ی کوتوله باعث شد به طرز تعجب آوری همه ی نگاهها به سمت انتخابات بازگردد. این خوش بینی ای توده ای از آنجا ناشی می شد که اکثریت، انتخابات در ایران را برخلاف غرب واجد حداقلی از سیاست می دیدند. در تفاوت بین ساختارهای نظام های مبتنی بر لیبرال دموکراسی غربی -که انتخابات در آن دولتها آشکارا امری معناباخته است- و نظام جمهوری اسلامی شکی نیست. اما نباید به همان خصیصه های مورد اشاره ی خودشان یعنی "نظارت استصوابی، مشخص نبودن مرز دستگاههای سرکوب و ایدئولوژیک دولت، منفعل بودن منتخبان مردم و غیره" بی اعتنا می شدند. یا به این احتمال که یک دولت کودتا ممکن است قدرت را تصاحب کرده و انتخابات و رای مردم را بدل به امری بی معنا سازد. اتفاقی که بالعینه رخ داد و ملت هاج و واج از نتایج انتخابات به خیابانها ریختند. ما بدنبال حداقل خواسته ی سیاسی نیستیم وقتی که می بینیم سرکوب ماهیت نظام است. یک جنبش هنری رادیکال چه خواسته ای می تواند از نماینده گان نظام داشته باشد؟ در این نظامها همیشه این شکل سرکوب است که عوض می شود. و ما با دیدن سرکوب بیشتر، آواهایمان را بلندتر فریاد خواهیم زد و هنرمان آزاردهنده تر از قبل خواهد بود. دیدیم که نوچه های نظام دیشب کوی دانشگاه را دریدند و بار دیگر سرکوبگری خود را با وقاحت تمام به نمایش گذاشتند. در مقابل این واقعه احتمالا اصلاحات تنها یک وظیفه دارد و آنهم هنجارمند کردن وضعیت پیش آمده است. اما ما معتقدیم با دیدن این سرکوبها، خیابان ها به بستری برای مبارزه بدل می شوند بیشتر از آنکه محلی برای اعلام حداقل مطالبات باشند.
جنبش هنری، اقلیتی است که همیشه آن پتانسیل سیاسی برای نابودی وضعیت هنجارمند را در خود می بیند و بقیه را به رادیکالیزه کردن و هنجارزدایی فرا می خواند. جنبش هنری بی آنکه از کسی حمایت کند، بر علیه هنجارها می شورد و حتی اگر دوباره خیابانها خالی شوند به کار خود ادامه داده و خانه بدوش باقی خواهد ماند. ما نه اکنون بلکه در هر وضعیتی فریاد می زنیم: "تنها راه رهایی حذف دیگری است". اعضای جنبش هنری همچون لیلیث شما را در تنهائیتان بر می آشوبند و به خیابان ها فرا می خوانند.